Optimistic

کلا نقب زدن به نوشته های دیگران و اضافه کردن برخی مسائل به بحث برای روشن تر شدن موضوع –لااقل برای خودم- هرازگاهی می تونه جالب باشه و شاید هم جنجالی .مانا سوالی کرد بابت مقایسه ایران وکانادا که البته جوابش رو نوشتم اما جواب برخی ازدوستان مثل میترا پس لرزه هایی داشته و متهم شده که داره مثبت نویسی می کنه و کامیار دوست وب لاگ نویس دیگه هم درمقایسه اش 50-50 به نفع هر دو طرف رای داده و من هم کلا پنبه این مقایسه رو از اول زده بودم!

قبل از هر چیز بگم که کار مقایسه ای که مانا به شکل ناقصی بین ایران وکانادا انجام داده بود رو نشریه نیوزویک برای تمامی کشورهای دنیال انجام داده و توی این مقایسه ایران 79 و کانادا هفتمه . با مراجعه به این لینک می تونید از نتایج این مقایسه در شاخه های مختلف مطلع بشید و درضمن درباره نحوه کار هم مطلب جداگانه ای داره.

اما گذشته از این قیاس استاندارد هر کسی که داره توی ایران نوشته های ما چندنفر رو باهم مقایسه می کنه نتیجه می گیره یکی داره راست میگه و دو نفر و یا چند نفر دیگه دارن آسمون ریسمون می بافن اما باید بگم هر سه نفر و یا چند نفر ما داریم کاملا درست می گیم و شرایط همونی که گفتیم !

اما چطور چنین چیزی ممکنه ؟ دوستی برای کامیار نوشته بود که مهاجرت و شرایطی  که آدم پس از رسیدن به مقصد پیدا میکنه  روندی کاملا شخصیه .اگر برای افرادی که دارن این وب لاگها رو  میخونن قضاوتهای ما داره متفاوت ومتناقض به نظر میاد دلیلش قبل از هر چیز می تونه این باشه که معنی "شخصی" بودن نظر و زندگی  "شخصی" برای ما که در ایران وخاورمیانه بودیم واژه غریب و نامانوسیه .همه چیز به شکل "جمعی" در ایران تصمیم گیری میشه و نظر و انتخاب فردی تاثیری در شکل گیری جامعه  نداره.دراین مورد قبلا نوشتم و  اگر لازم باشه باز هم میرم سراغش .

ما ازکشوری با این خصیصه میام توی سیستمی که به نظر "شخصی" شما ، انتخاب های شما برای تک تک امور زندگی  اهمیت قائل میشه .

نتیجه گیری درباره مثبت و یا منفی بودن زندگی در کانادا نباید براساس مقایسه تهران و مونترال و یا تهران وونکوورباشه بلکه مقایسه خصوصیات شخصی شما با شرایط ، فرهنگ ، عادات و اصولا نکات بارز زندگی دراین کشور معیار اصلی است .

اما جالبه که دوستان می گن تهران رو نباید با ونکوور و یا مونترال مقایسه کردو فرمودن سایز این شهرها بهم نمی خوره ! این فرمایش اونها کاملا متینه اما خب کسایی  که از ایران دارن وب لاگ های مارو میخونن می خوان برای مهاجرت و شرایط زندگی در کانادا بدونن و با شرایط خودشون درایران مقایسه کنن نه اینکه برن برای زندگی توی سئول و یا مکزیکو سیتی و نیویورک اقدام کنن!

قطعا عقل کسی که داره از شرایط خوب زندگی در  ونکوور میگه می رسه که این شهر فقط 2 میلیون نفر جمعیت داره و یا اون تورنتویی از این جریان مطلعه که شهرش یک سوم تهران جمعیت داره اما کانادا چه کنه که چندتا شهر بزرگ بیشتر نداره وجمعیتش هم کمه !

دوستانی که تصور می کنن نباید از مجمع الدهات کانادا مهاجرت می گرفتن وجاشون منهتن یا قلب برادوی بوده، الان که توی دهات کانادا هستن برای مهاجرت به آمریکا اقدام کنن تا گوشی دستشون بیاد همین کانادا هم برای خیلی هاشون زیادیه.

راستش قبل ازاینکه بیام اینجا موضوع دهات بودن و دهات تلقی کردن کانادا رو زیاد شنیده بودم و به حساب جمعیت پراکنده و کم شهرهای کوچیکش  گذاشته بودم اما حالا که اینجا هستم حتی ازاین نظر هم نمی تونم این جور اتیکت ها روبرای اینجا قبول کنم .خیلی خوشحال می شم اگر دوستان ساکن  کانادا ( و  یا ایران) اگر دلایل محکمه پسندی  دارن اینجا ارائه کنن تا موضوع روشن تر بشه.

پینوشت :لینک مقایسه کشورهای جهان در هفته نامه نیوزویک 

 http://www.newsweek.com/2010/08/15/interactive-infographic-of-the-worlds-best-countries.html

Hooked On A Feeling

مونترال از یه نظر شبیه تهران بود و این رو می شد توی همون نگاه اول به داون تاون تشخیص داد: هر دو شهر دردهه 1970 واقعا باشکوه بودن و خیلی سرحال تر از حالا ؛ولی هر کدوم به دلیلی از اون شرایط خارج شدن و بدل شدن به شهری که دیگه از اون دوره اوج فاصله گرفته. درمورد تهران که نیازی به توضیح نیست اما مونترال پس از انقلاب آرام دردهه 1960 با برگزاری المپیک 1976 خواست خودش  رو به دنیا ثابت کنه و تا اواخردهه 70 هم شرایط خوبی  داشت اما تقویت نیروهای جدایی طلب تیشه به ریشه این شهر زد و درکنارش بدهی های ناشی از المپیک  که تسویه اش تا دهه اول هزاره جدید طول کشید، باعث شده تا وقتی توی داون تاون قدم می زنی متوجه بشی اگردانشجوها وبرکت وجود دانشگاه ها نبود شاید خارج شدن بخش اعظمی از سرمایه های کلان ازترس جدا شدن این ایالت و تشکیل کشور مستقل کبک ،کمر  شهر روتابحال شکسته بود.

البته این به معنای خاکستری بودن مونترال (مثل تهران ) نیست.شهرواقعا سرزنده و سرحاله و رنگهای جیغ خودروها و مدلهای جالب لباسها ورفتار مردم شهر برای هر تازه واردی میتونه جالب باشه.بافت قدیمی شهر درمنطقه "مونترال پیر"به خوبی حفظ شده و وجود کلیساهای متعدد و مهم می تونه تاکیدی باشه بر استیلای چند قرن مذهب بر زندگی مردم شهر که تا اواسط قرن گذشته ادامه داشته .

ترکیب معماری مدرن و قدیمی خیابان شربروک واقعا منحصر به فرده و البته وقتی شهری مثل ونکوور رو دیده باشید این منحصر به فرد بودن چندین برابر میشه .به نظرم فضای اون خیابون با دانشگاه مک گیل و ساختمونهایی که هر کدوم سابقه وشناسنامه خوندنی دارن برای هر فرد علاقمند به تاریخ کانادا وکبک فراموش نشدنی است .

شهر کاملا فرمت اروپایی داره با سیستم حمل و نقل عالی و بدور از گل وگشادی موجود درسایر شهرهای بزرگ کانادا به سبک آمریکا.

درسته که مردم درلباس پوشیدن درتمام این کشور آزاد هستن اما مردم اینجا کمتر در قید وبند شیک وپیک بودن لباس و "اتو کشیده بودن "هستن و خودشون رو ازهمه نظر راحت  حس میکنن ولی درونکوور و-به قول دوستان- تورنتو این موضوع رو کمتر می بینید .

مونترال شهر جدا با شخصیتیه که شایداگردرگیر موضوع جدایی طلبی نشده بود میتونست منزلت به مراتب بیشتری در امریکای شمالی داشته باشه البته باتوجه به صنعتی بودن ایالت هنوزهم برای دولت فدرال غیر قابل چشم پوشیه و دانشگاه هاش هم که نیازی به معرفی ندارن و همین دو نکته هنوز هم  باعث میشه تا شما روی تموم جنسهایی که در سایر ایالتها هم می خرید دو زبان رومشاهده کنید و فرانسه در تمامی ادارات دولتی کانادا کاربرد داشته باشه.

یه موضوع بامزه راجع به جنسهای غیرکانادایی هست. طبق تجربه شخصی خودم روی تقریبا 90 درصد این جنسها فقط نوشته که واردات شون توسط چه شرکتی توی کانادا انجام شده وشما از کشور تولید کننده مطلع نمی شید.این شامل بخش عمده  ای از کالاها که چینی هستند و عبارت معظم " ساخت چین" روی اونها حک شده نمی شه بلکه به جنسهایی – بیشتر خوراکی -برمی گرده که نوشته شده روشون" وارد شده به کانادا توسط شرکت ..." البته این استثناهایی هم داشته که  تابحال تعدادشون به ده تا هم برای شخص من نمی رسیده .

راستی خیلی  از ایرانی ها که پنیر خور هستن با  دیدن تنوع پنیر درکانادا گرگیجه میگیرن ومدتی طول می کشه تا پنیر موردنظرشون روپیدا کنن والبته برای این کار هزینه میکنن. اما مشکل من که زیاد عادت ندارم با صبحونه پنیر بخورم جای  دیگه است و به مراتب  بیشتر از پنیر بابتش پول دادیم.

متاسفانه ما به شدت خانواده بستنی خوری هستیم و غیر قابل کنترل در مقابل طعمهای مختلف ! الان که دارم این رو می نویسم باید بگم دست کم بیشتر از صد دلار تابحال هزینه مزه کردن برندهای مختلف و طعمهای جورواجور شده و البته این مسیر هنوز هم ادامه داره وهیچ راه حلی براش نتونستیم پیدا کنیم فقط یاد گرفتیم تا جایی که میشه قیف بستنی با برند" پی سی" بخریم وبعد با فرمت لیتری خودمون روخفه کنیم!

Loops Of fury

می خواستم این موضوع مونترال و ونکوور رو ادامه بدم اما این پستی که اخیرا خورشید و شب توی وب لاگشون گذاشتن و البته به نوعی در بعضی وبلاگ ها هم به بیان دیگه ای اومده قلقلکم داد تا یه چیزکی بنویسم.

البته قصدم رد و یا تایید حرفهای این دوستان نیست چون هر چی باشه خودم تازه واردم و تجربه زندگی کانادایی ندارم که بخوام کدخدا بازی در بیارم ومهر قبولی و ردی بزنم روی نوشته ها .

ولی بالاغیرتا این مثال نیمه پر و خالی لیوان رو بی خیال بشید چون در نهایت می تونه توصیف مرحله پر کردن یا نکردن فرمهای مهاجرت کارایی باشه و نه بعد از اون . هر کس از زمانی که فایل نامبرش رو دریافت می کنه باید قبول کنه وارد مرحله  کاملا متفاوتی از زندگی قراره بشه و از همون موقع خودش رو بسازه برای این زندگی و محیط متفاوت . اگر قراره مهاجری به این لیوان فکر کنه ،باشه اما نسخه این لیوان با پر شدن فرم دیگه پیچیده شده ومهاجرت از این به بعد دیگه خیلی پیچیده تراز اینه که بخواد با مثال لیوان حل بشه.

من هم جزو همون نسلی هستم که خورشید و شب بهش اشاره کردن اما یادآوری گذشته برای توجیه تصمیم الان کار درستی نیست . اولا که یادآوری روزهای .... قبل چیزی رو از ذهن ما پاک نمی کنه . اون روزها چه در ایران می موندیم و چه به کانادا اومدیم دیگه غیر قابل تغییر هستن و البته  یادآوری شون توی کانادا به مراتب دردناک تر از زمانی که در کشورمون گذر زمان( و نه زندگی) می کردیم.ما دیگه در سن تین ایجری نمی تونیم باشیم و افت وخیزهای اون دوره زندگی رو هم برامون پشت سر گذاشتن!! پس تاسف دیگه فایده ای نداره و یادآوریش دردناکه.

گذشته از این اگر ما دیدمون نسبت به قضیه را کمی باز کنیم ، زندگی توی تمامی کشورهای خاورمیانه تقریبا همین مشکلات رو داره حالا یه جا کمتر و یه جا بیشتر . ما با مهاجرت از منطقه ای که خاستگاه تروریسم مذهبی و بنیادگرایی در دنیاست داریم میریم به جهان اول که چنین دوره ای رو قرنها قبل پشت سر گذاشته .رشوه ، تهمت زدن ، زندگی تو فضای امنیتی و پلیسی،ظهور نو کیسه ها ، جنگ و کشتار داخلی همه از خصوصیات منطقه ای است که ایران هم بخشی از اونه .

دلایل من برای مهاجرت  تا حد زیادی شخصیه  و در حوصله این وبلاگ نیست اما اگر می خواستم دلیلی برای مهاجرت توی نوشته هام بیارم ، می رفتم سراغ اینکه از این به بعد اگر در ایران می موندم چی میشد ولی الان که اینجا اومدم اینجا چطور می تونه باشه و زندگیم رو قراره چطور عوض کنم . این می تونه دلیل به مراتب قانع کننده تری برای خودم و سایرین باشه وگرنه بازگویی روزگار ترکمون خورده قبلی که چیزی رو عوض نمی کنه مگر توجیه شخص خودم برای تحمل سختی هایی که تو کانادا باهاش دست به گریبون هستم.

مهاجرت خیلی پیچیده تر از اونی که بشه با لیوان و یا حتی تانکر آب پر و خالی توجیهش کرد . "آرامش" و "درآمد متناسب با خرج" واقعا ارزشمند هستن و باید قدرش رو دونست اما به نظرم مهمتر اینه که وقتی بهشون رسیدی ، برای ادامه مسیرت چه برنامه ای داری و چطور می خوای از این امکانات استفاده کنی ."فرار از مشکلات قبلی" در پروسه مهاجرت شاید ده درصد نتیجه نهایی باشه  نه بیشتر و قبل از اینکه فرمها رو پر کنی باید هوای 90 درصد دیگه رو داشته باشید .