مدتی بود تصمیم گرفته بودم راجع این سوژه بنویسم به قولی فتوا صادر کنم و همش این دست ، اون دست می کردم. اما خوندن کامنت یکی از خواننده های وب لاگ نیلوفر حکم کاتالیزور رو داشت . با اینکه بیشتر از چهار ماه نیست اینجا هستم و شاید برای فتوا دادن زود باشه ولی چیزهایی که توی این مدت دیدم و شنیدم تشویقم می کنه یه کم خودمونی تر بنویسم.با اجازه از نیلوفر من اول کامنتی این دوستمون رو میارم:
"یک نکته ای که من به طور مشترک در وبلاگ تمام کسانی که به خارج مهاجرت کرده اند می بینم فقدان حس «خوشحالی» و «شوق و ذوق» در نوشته های آنها است. تقریبا همگی شان با لحنی مضطرب و نگران و غمزده از کار هایی که انجام می دهند (گرفتن کارت اعتباری و بیمه و غیره) حرف می زنند و شما اصلا حس شادی و خوشحالی و رضایت را در نوشته های شان نمی بینید. نمی دانم علتش چیست! من خودم هم مشغول فراهم کردن مقدمات مهاجرت به کوبک هستم و این کار را هم فقط برای نجات دادن دختر 1.5 ساله ام از جهنمی به اسم «ایران» دارم انجام می دهم و هیچ انگیزه دیگری ندارم. لحن غمزده و مضطرب و دلمرده وبلاگ نویسانی را که پس از پشت سر گذاشتن کلی مشکل و درد سر، موفق به مهاجرت شده اند، می بینم احساس نگرانی به من دست می دهد و از خودم می پرسم آیا دارم دست به کار درستی می زنم یا خیر. کاش کسانی که پای شان به آن سوی آب ها رسیده، صادق تر بودند و بی تعارف به ما می گفتند که آیا مهاجرت ارزشش را دارد یا بمانیم در همین «مثلا» کشور «خود مان» (!) و از زندگی توأم با مردگی لذت ببریم؟"
به نظرم حق با این دوستمونه وبجز وب لاگ آینده سبز که خوندن نوشته های میترا چه قبل از اومدن و چه بعد از اومدن بهم امیدواری میده و نگاهش به زندگی 100% مثبته( وبابت این موضوع به خودش وخانواده اش تبریک می گم)باقی نوشته ها چه وب لاگ خودم و چه باقی بچه ها این طور هستن .
یه کم از این موضوع به سردرگمی ابتدای ورود به کانادا و تغییرات زیادی که در تمامی جنبه های زندگی ایجاد می شه برمی گرده
فشارهای روحی مختلف که با سبک و سنگین کردن غیراختیاری شرایط ایران وکانادا ایجاد میشه تحملش برای کسانی که میان خیلی سخته.درسته که امتیازات اینجا غیر قابل کتمانه اما متاسفانه وقتی زمان مقایسه میرسه اکثرا امتیازاتی که از دست دادیم رو در نظر می گیریم و این اتفاق هم به شکل خودکار رخ میده. مقایسه درآمد و نحوه درآمد توی ایران و کانادا یکی از مهمترین اتفاق هاست و پایه و اساس فتوای من هم برای مهاجرت همینه.
میخوام بگم به نظرم کسایی که بیزینس خوب و یا درآمد چند میلیونی توی ایران دارن اگر مهاجرت نکنن و یا پشیمون بشن خیلی به نفعشونه.چون اینجا نه تنها اون درآمد شیرین و هلو بپر تو گلو رو از دست میدن ، بلکه فشارهای روحی زیادی رو باید تحمل کنند. همیشه این فکر خودبخود توی ذهنشون میاد که الان دارن توی ایران پول پخش می کنن ولی اونها خودشون رو با اومدن به کانادا بدبخت کردن و دستشون رو از این پولهای بادآورده کوتاه کردن.
این فکر اونها کاملا درسته وبرای کسی که با فرمت زندگی اعیونی و بیزینسی عادت کرده ، کنار اومدن با زندگی ساده اینجا خیلی سخت می تونه باشه .
من توی ونکوور زندگی می کنم اما طبق برآورد دولت حدود 60 درصد مردم فقیر هستن و تقریبا هیچ پس اندازی ندارن چون چیزی برای پس انداز نمی مونه و هزینه ها بالاست و باید صرف مخارج ماهانه بشه . اون وقت کسی که به درآمدهای میلیونی ایران عادت کرده باید بیاد اینجا برای درآوردن صد دلاری ؛هزار و یک جور کالج بره و کلاس زبان و این جور چیزها که چیه داره توی کانادا زندگی می کنه !
برای افرادی با این سابقه مالی کانادا به قول یکی از دوستان فقط یک دام بزرگ برای خرج کردن پس اندازهاشونه .
اما اگر کسی در ایران حقوق بگیر معمولی بوده و خرج ودخلش تقریبا یکی وبیزینسی نداشته ، توی کانادا با حمایتهای دولت و کارهای معمولی می تونه پله به پله خودش رو بالا بکشه و توی چند سال همون شرایط زندگی ایران رو با آرامش و آینده نگری داشته باشه و اگر بچه هم داشته باشه که دیگه عالی میشه و بچه اش هم از موقعیت خوب اینجا استفاده می کنه .
شادی در اینجا به ویژه در چند ماه اول زندگی خیلی دور از دسترسه و نگرانی از آینده و تاسف بابت دوری از دوست و آشنا جاش رو می گیره و این حقیقت رو نمی شه کتمان کرد هر چقدر هم که روحیه تون آماده قبول اونها باشه.اما میگن بعد از سال اول همه چی به حالت عادی برمی گرده و شادی هم جای خودش رو دوباره پیدا می کنه !
باید دید وقضاوت کرد!